دزد و مرغ فلفلی

توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زرد کاکلی
یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رند ناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید و برد
تنگ غروب که فلفلی
رفت به سراغ کاکلی
نه آب بود و نه دونه بود
نه کاکلی تو لونه بود
داد زد و گفت
مرغ کاکلی
توپول موپولی
دست و پا گلی
نوک حنایی ، کجایی ؟
فلفلی هی صدا زد
اما جواب نیومد
تنها یه رد پا به جا مونده بود
اون دوروبرا آقا فلفلی
قبا به تن
شال به کمر
گیوه به پا
کلاه به سر
یه کوزه آب
یه سفره نون
از توی ده اومد بیرون
کدخدا گفت
اوقور بخیر
مگه با ما قهری فلفلی ؟
عازم شهری فلفلی؟
فلفلی گفت
اون مرغ زرد پا کوتاه
کاکل حنای نوک طلا
که صد تومن می خریدنش نمی دادمش
دزده گرفت و بردش
میرم که پیداش بکنم
دزده رو رسواش بکنم
یکسره رفت ارومیه
تا ببینه کی به کیه
اینور و دید اونورو دید
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا رفت به تبریز
منظره هاش دل انگیز
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا شد سوار فیل
یکسره رفت به اردبیل
کوه سهند و سبلان
سرکشیده به آسمان
از پشت کوه سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به آستارا
شهر قشنگ باصفا
گوشه کنارا سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از آنجا بی معطلی
یکسره رفت به انزلی
میان دریا کشتی بود
ماهی به این درشتی بود
تو کشتی ها سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از اونجا رفت به شهر رشت
اینور و گشت ، اونوروگشت
تو شالیزارها سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از اونجا رفت به لاهیجان
مردم خوب مهربان
شهر به این مصفایی
سرتاسرش باغ چایی
یه گشتی توی کوچه خورد
یه عالمه کلوچه خورد
اینجارو گشت،آنجاروگشت
از تنکابن هم گذشت
عروس شهرهای شمال
مرکز باغ پرتغال
از آنجا بامینی بوس
یکسره رفت به چالوس
اینجا و آنجاسرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از بس که هی بارون آمد
از آنجاهم بیرون آمد
نشست توی سواری
رفت توی شهر ساری
دومترونیم پارچه خرید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا شاد و خندون
رفت توی شهر گرگان
ترکمن های اسب سوار
دنبال هم قطار قطار
تودشت و صحرا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزد و دید
از اونجا بیرون آمد
رفت توی شهر گنبد
گنبد قابوس اینجاست
ببین،ببین،چه زیباست
اینجا واونجا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از توی شهر گنبد
یکسره رفت به مشهد
وقتی به صحن نو رسید
یکدفعه کدخدا رو دید
کدخدا گفت:سفر بخیر
همه جا رو گشتی فلفلی
چه طوری مشتی فلفلی؟
تنها میای تنها میری
بگو ببینم کجا میری؟
فلفلی گفت:دارم یه جای دور می رم
به شهر نیشابور می رم
هندونه هاش چه عالیه
حقا که جاتون خالیه
تو جالیزها سرک کشید
اینجا واونجا سرکشید
سوار سوار ، پیاده سوار
خودشو رسوند به سبزوار
سرتاسرش باغ هلو
یا هلوهلوبروتوگلو
از آنجا رفت به شاهرود
آب و هواش چه خوب بود
وقتی رسید به دامغان
پسته خرید فراوان
از اونجارفت به گرمسار
خربزه های آبدار
از اونجا رفت به تهران
شهر بزرگ ایران
شهر نگو ، شهر فرنگ
هر چی بخوای ، از همه رنگ
توی شلوغی سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از شلوغی کلافه شد
عازم شهر ساوه شد
هواپراز بوی بهار
زمین پر از باغ انار
اینجارودید،آنجارودید
رفت و به شهر قم رسید
سوهان فرداعلا
شیرین مثل حلوا
حلوای تن تنانی
تا نخوری ندانی
به شهر کاشان که رسید
اینجا دوید،آنجادوید
عقرب و قالی یک طرف
گلاب عالی یک طرف
تو گلزارها سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رو به پایین
رفت به نطنز ونایین
از اونجا رفت به اصفهان
اینجا کجاست نصف جهان
ساختموناش قشنگ قشنگ
با کاشی های رنگارنگ
توساختمون ها سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
اسباباشو چید توی ساک
از اصفهان رفت به اراک
اینجاوآنجاسرکشید
انگور بی دانه خرید
چه انگوری چه انگوری
مثل چراغ زنبوری
همراه یک مسافر
شد راهی ملایر
تو کوچه و تو بازار
کشمش و شیره بسیار
اینجا و اونجا سرکشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از ملایر دوان دوان
دوید به سوی همدان
بدون هیچ معطلی
رفت ورسید به بوعلی
پای پیاده شد روان
از همدان به باختران
اینجا و اونجا سرکشید
چیزی به جز گیوه ندید
از باختران راه افتاد
بسوی خرم آباد
به خرم آباد که رسید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به دزفول
هر کی به کاری مشغول
از اونجا با یه پرواز
پرید تو شهر اهواز
وقتی رسید غروب بود
صحبت تانک و توپ بود
تو اهواز هم نایستاد
تنگ غروب راه افتاد
از توی شهر اهواز
یکسره رفت به شیراز
حافظ وسعدی را ببین
چه دل فزا چه دل نشین
اینجا دوید،اونجا دوید
گوشه کناروسرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
رفت و به شهر یزد رسید
قطاب و باقلوا خرید
پشمک و زولبیا خرید
شد عازم رفسنجان
از اونجا رفت به کرمان
شهری که قالی داره
زیره ی عالی داره
اینجا و اونجا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از پشت کوه تفتان
شدعازم زاهدان
اینجا و اونجا سرکشید
یک ردپای تازه دید
روی شتر سوار شد
عازم چابهار شد
دوروبرونگا کرد
ردپاشو پیداکرد
این همه آزارم دادی
بالاخره، گیر افتادی
حالا می خوای چی کار کنی ؟
کدوم طرف فرار کنی؟
نه اینوری نه اونوری
یه راست برو کلانتری
ای مرغ زرد پا کوتا
کاکل حنای نوک طلا
هی دنبالت دویدم
رنج سفر کشیدم
خوب شد که پیدات کردم
الانه برمیگردم
می برمت به خونه
می دمت آب و دونه
دونه بخور که چاق شی
سالم و سردماغ شی

نگارنده: منوچهر احترامی

77 دیدگاه

  1. نوشته پریسا در ۲۹ آذر, ۱۳۹۱ ساعت ۳:۴۱ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر چقدر مامان این داستان را واسه من و خواهرم میخوند.

    • نوشته محمد در ۱۶ تیر, ۱۳۹۳ ساعت ۹:۵۵ ب.ظ | پاسخ

      اره والا ماهم همینجور

  2. نوشته من! در ۷ دی, ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ | پاسخ

    قبل از اینکه بتونم بخونم حفظش بودم! >3

  3. نوشته monire در ۵ فروردین, ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵۴ ق.ظ | پاسخ

    یادش بخیر..یادبابای خدابیامرزم افتادم که همش اصطلاحات وشهرهای کتابوواسم توضیح میداد.

  4. نوشته الهه در ۲۰ دی, ۱۳۹۲ ساعت ۴:۲۷ ب.ظ | پاسخ

    چه زیباست
    من داستان حسنی نگو یه دسته گل رو دارم بازم اولش با توی ده شلمرود شروع می شه واسم فلفلی هم توش اومده

  5. نوشته ستاره در ۴ بهمن, ۱۳۹۲ ساعت ۸:۵۷ ب.ظ | پاسخ

    عاشق این کتابم و با اینکه ۲۷ سالمه ولی الان دستمه و دارم میخونمش:-)

  6. نوشته پیمان در ۱۵ بهمن, ۱۳۹۲ ساعت ۹:۵۸ ب.ظ | پاسخ

    وااااقعا یادش به خیییر ….. چققققدر مامانم واسم اینو میخوووند…قبل از مدرسه حفظش بودم….

  7. نوشته پروین در ۲۵ اسفند, ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۳۵ ب.ظ | پاسخ

    عالیه عالی…
    مامانم قبل اینه تا اخرش بخونه خودش خوابش میبرد…هیچ وقت تا اخرش برام نخوند تا اینکه خودم تونستم خوندن یاد بگیرم…
    الانم دانشگاهیم..یاد اون زمونا بخیر…

  8. نوشته مژده در ۶ اردیبهشت, ۱۳۹۳ ساعت ۶:۵۲ ب.ظ | پاسخ

    عاشق این داستان بودم…الان یه پسر ۱۵ ماهه دارم یاد این داستان قشنگ افتادم گفتم پیداش کنم واسش بخونم
    ممنونم ما رو یاد بچه گیا انداختین

  9. نوشته ندا در ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۳ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ | پاسخ

    سلام. وقتی بچه بود این کتاب را داشتم، واقعا عالی بود، بعد این همه سال هنوز شعرش را تا حدودی حفظ هستم. ممنون

  10. نوشته مسعود بیرامی در ۱۴ خرداد, ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ | پاسخ

    من این کتابو هدیه گرفته بودم بیست و چهار سال پیش.عاشق این کتابم

  11. نوشته عباس سلامی در ۲۷ تیر, ۱۳۹۳ ساعت ۵:۵۴ ب.ظ | پاسخ

    ۳ سالم بود که مامانم این کتابو واسم گرفت و میخوند و من همشو حفط بودم،واسه هر کس میخوندم بهم جایزه میداد از بس که شیرین میخوندمش،یادش به خیرررر،الان که تو ۲۶سالگی هستم ارزو دارم همیشه بچه میموندم………

  12. نوشته مجید در ۱۰ مرداد, ۱۳۹۳ ساعت ۲:۵۵ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر،بچه که بودم این کتاب شعر را خیلی دوست داشتم و کل کتاب را حفظ بودم و هنوزم تا حدودی اون را بلدم

  13. نوشته صبا در ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۲۴ ب.ظ | پاسخ

    عالی بود دخترم خیلی دوست داشت

  14. نوشته سمانه در ۲۶ مرداد, ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۱۳ ق.ظ | پاسخ

    وای خدا چقدر دلم واسه این شعر تنگ شده بود… یادش بخیر تو بچگی از تنهایی درم می آورد 🙂

  15. نوشته شکیب در ۴ شهریور, ۱۳۹۳ ساعت ۲:۲۹ ب.ظ | پاسخ

    اَههـــ ، عجب نوستالژی ای بود ، خیلی حال کردم ، یاد بچگیام افتادم ، یادش بخیر.

  16. نوشته Mohahhad در ۶ مهر, ۱۳۹۳ ساعت ۷:۲۵ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر زمان موشک باران بود سال ۶۶ ما خونه یکی از فامیل هامون بودیم تو کرج همش این کتاب واسمون میخوندن

  17. نوشته سما در ۲۶ مهر, ۱۳۹۳ ساعت ۱:۳۸ ق.ظ | پاسخ

    عاشقشم

  18. نوشته سپیده در ۱۳ آذر, ۱۳۹۳ ساعت ۸:۱۴ ب.ظ | پاسخ

    منم خیلی این شعر دوست داشتم هنوزم دارم
    همه شب برای پسرم میخوندم حدود پانزده سال پیش.
    خاطره خوبی بود

  19. نوشته اسما در ۲ دی, ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ | پاسخ

    وااااای که چقد دوس داشتم این شعرو

  20. نوشته خوشحال در ۱۱ دی, ۱۳۹۳ ساعت ۷:۳۲ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر اونقدر به مامانم میگفتم برام بخونش که اون بنده خدا یه بار صداشو روی نوار کاست ضبط کرد من هم هر وقت می خواستم میرفتم نوار رو برا خودم میذاشتم

  21. نوشته احسان در ۲۲ دی, ۱۳۹۳ ساعت ۷:۱۰ ب.ظ | پاسخ

    خیلی باحال بود 🙂 ۲۵ سال پیش این کتابو داشتم 🙂 این فلفلی هم عجب آدمی بوده بخاطر یه مرغ کل ایران رو در به در گشته! الان اصلا توجیح اقتصادی نداره این کارا 😀

  22. نوشته بنین در ۴ بهمن, ۱۳۹۳ ساعت ۳:۳۹ ب.ظ | پاسخ

    عالی بود یاد بچگی هام افتادم.خیلی دوست دارم این شعرو.

  23. نوشته بهارنارنج در ۴ فروردین, ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۹ ق.ظ | پاسخ

    فوق العاده بود . خیلی با این داستان خاطره دارم واقعا خوب اسم شهرها و بعضی سوغاتی ها و آثار تاریخی شون و به بچه ها معرفی کرده.خدا بیامرزه مرحوم احترامی رو.

  24. نوشته sara در ۱۶ فروردین, ۱۳۹۴ ساعت ۲:۰۶ ق.ظ | پاسخ

    هنوز این کتاب و حفظم. یادمه جلدش زرد بود تو هر شهریم میرفت این ور سمت راست فلفلی بود تو عکسا سمت چپ عکسا اون گوشه دزده داش فرار میکرد.

  25. نوشته رسول در ۲۴ فروردین, ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر
    این کتاب رو داییم برام خرید و من ۴ سالگی حفظش بودم الان سال سوم دبیرستانم
    ممنون از شما

  26. نوشته مایده در ۲۶ فروردین, ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۰۷ ب.ظ | پاسخ

    دوستان عزیز برادر من ۲۷ سالشه بچه بود خیلی این داستان رو دوست داشت یه زمانی خیلی گشتیم دنبال این کتاب ولی پیدا نکردیم الانم تا۳ ماه دیگه میره خارج برای همیشه میشه هرکسی که این کتاب رو داره از همه صفحاتش برام عکس رنگی بگیره برام ایمیل کنه؟؟!!!! میخوام براش چاپ بگیرم خوش حالش کنم
    این ایمیلمه اگه مسی کمکم کنه ممنون میشم
    M_alinezhad_k@Yahoo.com

  27. نوشته امین در ۳ اردیبهشت, ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ | پاسخ

    واقعن عالی بود.. خدا خیرت بده
    هنوزم اگه مامانم ازم بپرسه کجا میرم.. همینو بهش میگم: “دارم به شهر دور میرم.. شاید به نیشابور برم!” ^_^

  28. نوشته بسم الله پویا در ۱۲ اردیبهشت, ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۰۷ ب.ظ | پاسخ

    بنده اهل افغانستان هستم امادوران دبستان را درایران شهریزد دبستان حافظ خوانده ام دقیقا کلاس اول بودم که این کتاب رانزد یکی ازهمکلاسی هایم که میخواند خیلی زیا خوشم اومد هرچه کوشیدم تابتوانم برای خودم بخرم امامتاسفانه که نیافتم الان بیست سال میگذرد هنوز دلم براش میسوزه اگرکسی داره برایم ایمل کند البته هرصحفش رااسکن کندوبفرستد ممنون خواهم شد اکنون نیز محصل سال اخرپزشکی درافغانستانم
    Drpooya786@gmail.com

  29. نوشته شیرین در ۴ خرداد, ۱۳۹۴ ساعت ۱:۲۵ ق.ظ | پاسخ

    بسیار عالی وخاطر انگیز واقعا یادش بخیر،من عاشقشم

  30. نوشته زهرا در ۷ خرداد, ۱۳۹۴ ساعت ۴:۴۷ ب.ظ | پاسخ

    گوگولی ترین کتابی بووووووود که داشتم

  31. نوشته تمیم در ۲۰ تیر, ۱۳۹۴ ساعت ۷:۵۶ ق.ظ | پاسخ

    خیلی قشنگ بود

  32. نوشته شقایق در ۳۱ تیر, ۱۳۹۴ ساعت ۹:۴۶ ق.ظ | پاسخ

    یادش بخیر خط به خطشو با لذت خوندم عاشق این کتاب بودم یادمه از سر کوچه ی خالم اینا مامانم برام خریدش کلی خوشحال بودم

  33. نوشته رها در ۲۴ مرداد, ۱۳۹۴ ساعت ۸:۵۱ ب.ظ | پاسخ

    من امروز عازم تبریز بودم وتوی مسیرکه ارشهرای مختلف رد میشدم یاد داستان فلفلی افتادم…وسرچش کردم الان دوباره خوندمش…خیلی قشنگه…کتابشو همیشه همراهم میبردم همه جا وآرزوم این بود وقتی بزرگ شدم برم همه این شهرهای ایران رک ببینم عین فلفلی…..مرسی

  34. نوشته نازگل در ۲۴ شهریور, ۱۳۹۴ ساعت ۹:۴۷ ب.ظ | پاسخ

    سلام خیلی ازتون متشکرم باخوندن این داستان برادخترم رفتم به گذشته و یاد تولدخواهرم افتادم آخه این کتاب رو براش هدیه آورده بودن الآن اون شهرستان زندگی میکنه خیلی دلم برای اون زمانا تنگ شده امیدوارم همیشه قدرلحظات باهم بودن روبدونید/بازم ممنون والتماس دعا

  35. نوشته مادره پویا در ۱۲ مهر, ۱۳۹۴ ساعت ۲:۲۲ ق.ظ | پاسخ

    وای.واقعا ذوق کردم این شعرو اینجا دیدم.من این کتاب رو در سن هفت سالگی داشتم و همشو حفظ بودم.امشب یه دفعه یاده اون کتاب افتادم و میخواستم واسه پسره دو سالم بخونم. که تو نت پیداش کردم.با یک ذوقی کلشو بعد از ۲۱ سال خوندم.ممنون

  36. نوشته مهسان در ۲۰ آذر, ۱۳۹۴ ساعت ۲:۲۵ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر ۶سالم که بود این کتاب رو حفظ بودم الان هم یه مقدارش حفظم.اون وقتها مامانم برام میخوند.الان خودم واسه پسرم میخونمش

  37. نوشته تبسم در ۸ دی, ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ | پاسخ

    ۴ سالم بود این کتابو مامانم برام خرید،بنده خدا اینقدر برام خونده بود کل کتاب حفظ بودم،هنوزم خیلی از قسمتاشو حفظم،یادش بخیر ۲۲ سال گذشته

  38. نوشته حنيفه در ۲ بهمن, ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ | پاسخ

    یادش بخیر. حدود ١٧ سال پیش بود که خواهرم این کتاب رو براى پسرش خریده بود. خواهرم دانشجوى شهرستان بود و پسرش پیش ما بود و ما هر روز این کتاب رو براش میخوندیم. همه رو حفظ شده بودیم. الان در خارج از کشور زندگى میکنم و سه تا بچه دارم و بعد از مدتها میخواستم براى بچه هاى خودم بخونم، تو نت سرچ کردم و با دیدنش کلى ذوق زده شدم.

  39. نوشته محمدعلی در ۶ فروردین, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۳۵ ب.ظ | پاسخ

    فکر کنم اسم این داستان دزد و خروس قلقلی باشه چون من کتاب داستانشو خریدم و متن داستان اینجا خیلی زیادتر از کتاب داستان بود.

    • نوشته فرزانه در ۵ اردیبهشت, ۱۳۹۷ ساعت ۹:۱۳ ب.ظ | پاسخ

      اصل داستان دزده و مرغ فلفلی است. نمیدونم به چه دلیل کتاب های کودکان قدیم چاپ نمیشوند. نابراین فکر کنم دزد و خروس قلقلی برگرفته از این داستان باشه. منم خریدم ولی بعد متوجه اشتباهم شدم.

  40. نوشته محمدعلی در ۶ فروردین, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۳۶ ب.ظ | پاسخ

    داستانش خیلی خوب بود.

  41. نوشته سوده در ۲۰ فروردین, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ | پاسخ

    با این کتاب دنیایی خاطره دارم.
    پدر عزیزم اینقدر این داستانو برام خوند و خوند که هنوز بعد از گذشت ۲۸ سال دوتامون خط به خط کتابو حفظیم.
    هنوز صدایه نازنین پدرم تویه گوشمه.

  42. نوشته حمیده در ۲۷ فروردین, ۱۳۹۵ ساعت ۹:۱۵ ب.ظ | پاسخ

    بسیار زیبا ممنون که این داستانها رو تو سایت گذاشتید کلی خاطره برام زنده شد بچه که بودم آرزوم این بود مثه فلفلی برم کل ایرانو بگردم. حتما بچه دار بشم این کتاب و براش میخرم

  43. نوشته سیمین در ۲۲ اردیبهشت, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۲ ق.ظ | پاسخ

    خیلییییییی عالیه واقعا ممنونم خیلی خوشحال شدم

  44. نوشته مریم در ۲۰ خرداد, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۴۶ ق.ظ | پاسخ

    خیلی محشر بود،منو برد به ۲۵ سال پیش وقتی که بابام هر روز از اداره با یه کتاب تازه میومد،مرسی از شما،همشو با بغض خوندم

  45. نوشته لولوخان در ۳۰ خرداد, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ | پاسخ

    خیلی این کتاب را دوست داشاو ای کاس تصاویرش هم میگذاشتین

  46. نوشته سایت در ۱۹ تیر, ۱۳۹۵ ساعت ۹:۰۲ ب.ظ | پاسخ

    عالی و عالی

  47. نوشته الهام در ۲۴ تیر, ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰۷ ق.ظ | پاسخ

    با سلام
    من میخوام این کتاب رو بخرم اگه میشه کتابفروشبهایی که این کتاب رو دارن بهم معرفی کنین

  48. نوشته عبدالرزاق لارستان در ۲۴ مرداد, ۱۳۹۵ ساعت ۳:۵۸ ب.ظ | پاسخ

    سلام من کوچک بودم داداشم برام خرید هرروز مخوندمش یادش بخیر
    چجوری متونم بخرم شماره موبایل بدین

  49. نوشته اعظم در ۱۱ شهریور, ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ | پاسخ

    من این شعر روبیست سال قبل برای پسرم می خوندم حالا

  50. نوشته نرگس كريمي در ۴ آبان, ۱۳۹۵ ساعت ۳:۰۶ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر کتاب دوران بچگیم بود الان برا بچم میخونمش . فقط اول کتاب سوغات ارومیه لوازم چوبی و نقلو نگفته بود

  51. نوشته سمیه در ۱۸ آبان, ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر من بچه بودم بابام برام کتابشو خرید چقدر هم کتابش زیبا بود.الان که ۳۳سال سن دارم یادش کردم و برای پسرم خوندمش

  52. نوشته مهدى در ۱۰ آذر, ۱۳۹۵ ساعت ۸:۱۹ ب.ظ | پاسخ

    هم بچه گونه بود هم بزرگونه
    عالى بود

  53. نوشته مهدى در ۱۰ آذر, ۱۳۹۵ ساعت ۸:۲۰ ب.ظ | پاسخ

    هم بچه گونه بود هم بزرگونه
    خیلى خوب بود

  54. نوشته سید امیر در ۱۷ آذر, ۱۳۹۵ ساعت ۲:۴۳ ق.ظ | پاسخ

    خاطره ها می گذرد ..
    از بر چشمان من‏!‏
    روزی میشه هیچ یک از ما نیستیم ..
    همه ی این آدما تو کوچه ها عوض میشن ؛ جدید میشن !
    من دهه هفتادی هستم..
    چقدر زمان زود گذشت‏!‏
    اصلا باورم نمیشه..
    چقدر دلم گرفته ..

  55. نوشته بهاره در ۵ دی, ۱۳۹۵ ساعت ۵:۵۵ ب.ظ | پاسخ

    یادش بخیر کلاس اول دبستان که بودم این شعر رو برای مادر بزرگم میخوندم اونم با ریتم الان مادر بزرگم به رحمت خدا رفته و خاطراتشون برای ما مونده،خیلی این شعر رو دوستداشتن.الان هم یه پسر سه ساله دارم که این شعر رو براش از حفظ میخونم.متاسفانه کتابش رو گم کردم

  56. نوشته فاطمه در ۳۰ دی, ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۴۱ ق.ظ | پاسخ

    این شعر و کتابش برام نوستالزیکه. یادمه وقتی شعر را از رو می خوندم همه تعجب می کردند چطور یک بچه ۳ یا ۴ ساله به این روانی کتاب شعر می خونه بادش بخیر همشو حفظ بودم

  57. نوشته مهسا در ۲۵ اسفند, ۱۳۹۵ ساعت ۳:۱۰ ب.ظ | پاسخ

    درود بر روح زنده ىاد منوچهر احترامى عزیز عالی بود برگشتم به۲۵سال پیش پىش

  58. نوشته moeinsharre در ۲۹ اسفند, ۱۳۹۵ ساعت ۵:۳۵ ق.ظ | پاسخ

    بهترین هدیه عمرم تولد ۶سالگیم گرفتم

  59. نوشته فاطمه در ۳۱ اردیبهشت, ۱۳۹۶ ساعت ۸:۳۷ ب.ظ | پاسخ

    وااای چقدر من دنبال این کتاب بودم بچه بودم خیلی این کتاب داستانو دوست داشتم مامانم برام خریده بودن وهرشبم برام میخوندش یک روز مدرسمون گفتن هرکسی یک کتاب بیاره بده به مدرسه تا بقیه بچه ها هم بخونن منم چون این کتابو دوست داشتم بردمش تا یقیه هم لذت ببرن ولی نمیدونستم که دیگه بهمون برنمیگردونن کتابارو. و من از بچگی تا الان که ۲۶ سالم شده هرچی کتاب داستان میبینم یاد اون کتاب داستانم میفتم واسمشم خاطرم نبود که تو اینترنت سرچ کنم. ولی امشب که ناخودآگاه این کتابو پیدا کردم اونم روی جلدشو شناختم خییییییییییلی خییییلی خوشحال شدم و وقتی میخوندمش یاد بچگیم افتادم وخیلی لذت بردم و میخوام امشب برا پسرمم بخونمش. ممنون ازتون که منو به کتاب داستان مورد علاقه بچگیم رسوندین.

  60. نوشته پروانه در ۱۹ مرداد, ۱۳۹۶ ساعت ۲:۴۱ ق.ظ | پاسخ

    میخواستم از سایت خوبتون تشکر کنم، واقعاً ممنون، احسنت. تمام مطالب بسیار عالی جمع آوری شده ممنونم.

  61. نوشته راضیه در ۲۹ شهریور, ۱۳۹۶ ساعت ۹:۱۰ ب.ظ | پاسخ

    واقعا اشک شوق ریختم.که قصه ی خودمو ک عاشقش بودم رو دارم واسه دخترم میخونم.من متولد ۱۳۶۸ و اونوقتا ۴سالم بود.مامانم سواد زیادی نداشت ولی بابام یه کم داشت ولی کلی کتاب برام میخرید و منو عاشق خوندن کرد.خدا بیامرزش.منم همینکارو واسه دخترم میکنم.تو رو خدا کتابای ما رو بذارین

  62. نوشته افرا در ۲۶ آبان, ۱۳۹۶ ساعت ۸:۳۰ ب.ظ | پاسخ

    نوستالژیک بود
    منو برد به سال ۷۳ اون وقتا من ۵ سال داشتم یادش بخیر…..

  63. نوشته محمد در ۲۴ آذر, ۱۳۹۶ ساعت ۱:۴۳ ب.ظ | پاسخ

    من متولد ۷۳ هستم . وقتی که ۵ سالم بود خواهرم این کتاب داستان و با اون همه عکسای قشنگ از کتابخونه ی مدرسه اش آورده بود و چند بار برای من خوندنش من عاشقش شدم و حتی یک دفتر نقاشی خالی برداشتم و با کمک نفت از روی نقاشی هاش نقاشی کردم و نوشته هاشو برام مینوشتن تا روزی که اصل کتاب و خواهرم به مدرسه برگردوند باور کنید من افسرده شده بودم همش بهونه ی کتاب و میگرفتم تا اینکه روزی مادرم بهم پول داد تا با برادرم برم کتاب و بخرم و خریدمش انگار دنیا رو بهم داده بودن آخخخخ که چقدر شیرین بود دنیای کودکی تا چهار سال پیش هم کتاب و داشتم تا اینکه چهار سال پیش دادمش به خواهر زاده ام که تازه بدنیا اومده بود الانم خیلی پشیمونم کاش نگهش میداشتم دلم براش تنگ شده. خیلی برام ارزش داشت .

  64. نوشته آزاد در ۲۷ آذر, ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ | پاسخ

    دستتون درد نکنه

  65. نوشته مهسا در ۱۱ دی, ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۴۶ ق.ظ | پاسخ

    عالی بود. کیف کردم از خوندنش. ۲۵ سال پیش واسه خودم میخوندن و من حالا برای پسرم میخونم. بهترین خاطره ها رو برام زنده کرد. ممنونم

  66. نوشته فرشته در ۲۹ دی, ۱۳۹۶ ساعت ۱:۱۹ ب.ظ | پاسخ

    وای خدا تو خونه نشسته بودیم با پدر مادرم یاده این شعر افتادم سرچش کردم اومد .. اخی. یاده اون دوران بخیر.الان ۲۵ سالمه اون موقع ۵ سالم بود فقط….

  67. نوشته دختر مامان در ۸ بهمن, ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۴۹ ق.ظ | پاسخ

    آخه چطوری دزده رو پیدا می کنه آخرش خیلی شل تموم میشه

  68. نوشته آتنا در ۱۶ بهمن, ۱۳۹۶ ساعت ۹:۳۴ ب.ظ | پاسخ

    من این کتابو حفظ، فک کنم ۷ سالم بود سرما خورده بودم مامانم برد منو دکتر و بعدش برام اینو خرید… چقدر زود بزرگ شدیم،خیلی وقتا که یاد بچگیامو ایران می کنم این شعر هم زودی میاد تو ذهنم،بپر بپرا و شعر خوندنامون… مرسی از آقای احترامی

  69. نوشته مظاهری در ۲ اسفند, ۱۳۹۶ ساعت ۷:۳۱ ب.ظ | پاسخ

    من ۲۹ سالمه یه پسر یکسال و نیمه دارم خودم این شعرو از بچگی دوست داشتمو حفظم الانم برا پسرم میخونم

  70. نوشته عاطفه در ۳ اسفند, ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ | پاسخ

    من وقتی مدرسه نمیرفتم خاله م این کتاب رو برام خرید خیلی دوسش داشتم الان ۲۴ سالمه هنوزم کتابشو دارم و همین الان داشتم واسه خواهرزاده م میخوندمش

  71. نوشته زهره در ۳ اسفند, ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۱۱ ب.ظ | پاسخ

    وااای چه قدر خوشحال شدم.این کتابو تو ده سالگیم داشتم .تمام این سالهاهرجا کتاب داستان میدیدم چشام دنبال این کتاب بود.یه هو به ذهنم رسید با بخشی از متنش که حفظ بودم سرچ کنم.یادش بخیر الان ۳۳سالمه.سرکلاس انشا خیلی مسلط خوندمش.ممنون خاطراتمو زنده کردید

  72. نوشته آنیتا در ۳۰ فروردین, ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ | پاسخ

    خیییلی خوب بود
    واقعا ممنون.من این کتابو گم کردم و نتونستم جایی پیداش کنم.این کتابو ۲۰ سال پیش میخوند برام مامانم و من بیشتر از شعرش عاشق عکساش بودم

  73. نوشته Tootoole در ۱۸ اردیبهشت, ۱۳۹۷ ساعت ۱:۱۰ ق.ظ | پاسخ

    تو که با ما قهری فلفلی 🙂

  74. نوشته شیماجون در ۲۱ تیر, ۱۳۹۷ ساعت ۲:۵۲ ب.ظ | پاسخ

    من کتابش رو خریدم محتواش همونه ولی متاسفانه یه جاهاییش تغییر کرده دزده دیگه تو چابهار نیست

  75. نوشته کارن عزیز مامان در ۲۸ تیر, ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ | پاسخ

    خیلی نوستالژی و عالی.ممنون، الان واسه دخترم که توی راهه داشتم می خوندمش واقعا قصه ها تاریخ انقضا ندارن

نوشتن دیدگاه

به دلیل استفاده کودکان تمام دیدگاه‌ها پیش از نمایش بازبینی میشوند.
آدرس ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. گزینه هایی که با * مشخص شده اند باید پر شوند.

*
*
این صفحه در مرورگرهای مدرن مانند Chrome، Firefox و Safari بهتر رویت میشود.