بابا برفی صوتی

آن سال زمستان، زمستان سختی بود:
درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.
آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.
همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.
آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.
یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانه‌ی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانه‌ی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..
….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟
بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.
اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..
…..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.
بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:

بابابرفی! بابابرفی!
چه کم حرفی! چه کم حرفی!….

…. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.
تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.
بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:

سَرت رفت و کُلاهِت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

دِلِت شد آب و آهِت موند،
بابابرفی. بابابرفی!

دو چشم ما به راهت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:
بابابرفی، بابابرفی!

نگارنده: جبار باغچه بان

8 دیدگاه

  1. نوشته پدرام امینی در ۱۶ بهمن, ۱۳۹۲ ساعت ۷:۳۸ ب.ظ | پاسخ

    با سلام وخسته نباشید.خیلی قصه ی جذاب وقشنگ و پند اموزی بود.لطفا میشود قصه ی بابابرفی ۲و۳ را هم بگذارید.با تشکر پدرام امینی ۱۳ ساله از تهران.

  2. نوشته شاهین در ۲۲ بهمن, ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۴ ق.ظ | پاسخ

    باسلام و تشکر بابت پخش داستان‌ها
    علی‌رغم زحمات بی‌شائبه و دلسوزانه‌ای که بابت این داستان‌ها کشیده شده، متأسفانه کارهای خوبی تولید نشده!
    مقدمه‌ی طولانی با موسیقی مخالف و ریز، با صدایی به مراتب بلندتر از صدای گوینده که دقت زیادی حتی برای بزرگ‌ترها لازمه که شاید متوجه چیزی بشن!
    تم بلند و طولانی داستان که گاهی ساعت‌ها و قسمت‌های مختلف که به هیچ عنوان در حوصله‌ی کودکان و حتی بزرگ‌ترها نیست!
    موزیک‌های بین برنامه که گاهی در فواصل کوتاه پخش می‌شه.
    استفاده از گروه کر برای شعرخوانی که وقتی کار بهاین‌جا برسه، انصراف از گوش دادن به قصه آرامش بیشتری داره تا همهمه‌ی هم‌خوان‌ها!
    ای‌کاش می‌شد بازبینی و بازسازی روی این کارهای ارزشمند می‌شد تا قابل استفاده باشسن.
    ببخشید و ممنون

  3. نوشته ali در ۱۴ فروردین, ۱۳۹۳ ساعت ۶:۰۱ ب.ظ | پاسخ

    عالی بود

  4. نوشته هادی حسین پور در ۲۷ فروردین, ۱۳۹۳ ساعت ۲:۵۴ ب.ظ | پاسخ

    درود بر شما سایت خوبی دارید موفق باشید

  5. نوشته ترنم در ۱۴ مرداد, ۱۳۹۳ ساعت ۳:۵۶ ب.ظ | پاسخ

    سلام موسیقی مناسب نیست تشکر از زحمات

  6. نوشته هورسا در ۴ اسفند, ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۳۰ ب.ظ | پاسخ

    من که أصلا نفهمیدم چى شد چون من دوتا داستا ن به نام مردى که لب ندارد و بابا برفى را نخواند

  7. نوشته فاطمه باقری در ۴ شهریور, ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۲ ق.ظ | پاسخ

    خیلی داستان قشنگی بود.مرسی

  8. نوشته میترا در ۲۷ بهمن, ۱۳۹۴ ساعت ۱:۱۷ ق.ظ | پاسخ

    سپاس فراوان از زحمات شما.محیط سایت و مطالب بسیاردلنشین و دوست داشتنی است .پاینده باشید

نوشتن دیدگاه

به دلیل استفاده کودکان تمام دیدگاه‌ها پیش از نمایش بازبینی میشوند.
آدرس ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. گزینه هایی که با * مشخص شده اند باید پر شوند.

*
*
این صفحه در مرورگرهای مدرن مانند Chrome، Firefox و Safari بهتر رویت میشود.